نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳٩٠
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو میاندیشم
به تو آری به تو یعنی به همان منظردور
به همان سبز صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهم همان تصویری
که سراغش زغزلهای خودم میگیری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم
به تبسم به تکلم به دلارایی تو
به خموشی به تماشا به شکیبایی تو
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت
به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت
شبحی چند شب است افت جانم شده است
اول اسم کسی ورد زبانم شده است
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است
یک نفر ساده چنان ساده که از سادگی اش
میشود یک شبه پی برد به دلداده گی اش
آه ای خواب گرانسنگ سبکبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار کسی در پی انکار من است
یک نفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است
یک نفر سبز چنان سبز که از سرسبزیش
میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است
ای بیرنگ تر از اینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟
اگر این حادثه ی هرشبه تصویر تو نیست
پس چرا رنگ تو و اینه اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی ان شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار ان مکوش
اری آن سایه که شب افت جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت دل اینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی
شعر از بهروز یاسمی
می توانید این شعر را از زبان استاد سروش عازمی خواه از آدرس زیر دانلود کنید:
http://s1.picofile.com/file/6486065390/Asheghi.mp3.html
کلمات کلیدی :
عشق و کلمات کلیدی :
آینه و کلمات کلیدی :
شوق و کلمات کلیدی :
خدا
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ٤:٢٠ ب.ظ روز یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳٩٠
گفتمش ای ساقیِ جان، کی تو چنین مست شدی؟
یکـــــدل و یکرنــگ شـدی، واله و سرمـــست شدی؟
مِی ز چـه کس خورده بُدی، دل ز چه کس برده بُدی؟
خانـه یــار تو کـجـاسـت، دل بـه کـه بـسـپـرده بُـــدی؟
لــــب بـگـشــــا از طــرب و وجـــد و مـی و بــاده بـگـو
از شــعـف و شـــــوق طلــــب، از دل و دلــــــداده بگو
از شــــکـــن زلــــف خّــــم انــدر خّــم آن یـــار بـگـــــو
از " نــظــر" و غـمــــزه ی او لــحـظـــه دیــــدار بــگــــو
ساقی جان ما همگی در بــر تــــو مـســـت شـدیـــم
از مِــی نـاب تــو چـنـیـن عـاشــق و سرمست شدیم
می بده بر ما که همه همــــدل و هـــــــــم، یار توئیم
پـــــــرده اســـــــرار بِــــدَر، محـــــــرم اســـــرار توئیم
گـفـــت کـــه خــامـیـد هـنـوز، نــشئه ی نـامـید هنوز
در پــــــی آوازه و هـــــم در پــــــی کــــامــیـد هـنــوز
گـفـت بـرو تـشـنه نِـه ای، عـاـشـق سرگشته نِه ای
در منِ خود بسته شدی، والـه و دلـبـسـتـه نِـــــه ای
همدل و هــــمـــراز نِـــه ای، در پــــی پرواز نِـــــه ای
جـامـه دران تــا نــــشـــوی، لایــــــق آن راز نِـــــه ای
گفت برو نـیـسـت بـشــــــــــو، تا که تورا هست کند
دست بــشــــوی، تا که تــــو را یکدل و یکدست کند
خُرد شوی، خاک شــوی، بعد بــــــر افلاک شــــوی
صاحــــب ادراک شوی،مســـــت و طربناک شــــوی
بعد که آغاز شـــــــــــــــــــوی، لایق آن راز شـــــوی
یک تنه هم ساقی و هم ساغر و هم ساز شـــــوی
صاحب آواز شـــــــــوی، عاشــــــــــق پرواز شــــوی
با فلک و ارض و سماء، یک شـــبه دمســاز شــــوی
کتاب سِیر- دفتر دوم
از خانم شهناز نیرومنش
کلمات کلیدی :
اسرار و کلمات کلیدی :
خدا و کلمات کلیدی :
شوق و کلمات کلیدی :
طلب
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ۱۱:٠۸ ق.ظ روز سهشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩
یکی از دوستان خواسته بود درباره مدیتیشن بنویسم. حقیقت اینه که خیلی از این مقوله اگاه نیستم ولیکن یه مختصری چیزایی که بلدم رو خدمت شما می گم.
مدیتیشن یه جورایی به من رسیدنه، در این وادی گاهی به آگاهی های ماورایی هم دست پیدا می کنیم و کنترل برخی از بخشهای مغز رو بدست میگیریم. این مسیر فردیه، یعنی به سمت کثرت میره، یعنی هر کی بره دنبال کاری و مسیری که ممکنه در آخر با دیگران فاصله زیادی پیدا کنه. شاید بد نباشه در کنار این مسیر از روشهایی که روی روح جمعی کار می کنن هم بهره ببریم، البته پیشنهاد من اینه. خداوند از ما می خواد که به وحدت برسیم واسه همین میگه به ریسمان الهی چنگ بزنید و متفرق نشوید، واسه همین به کارهای جمعی و تعاون اهمیت داده و گفته اثر کارهای جمعی خیلی خیلی زیادتره. ریسمان الهی هم همون صفت رحمانیت الهیه، اینکه به ما لطف میشه و ما هم بایستی به دیگران با دید رحمانیت نگاه کنیم. خود این قضیه بسیار گسترده و مفصله که بماند واسه ی بعد ولیکن در مدیتیشن، من یه مدیتیشن رو کار کردم به نام مدیتیشن دوقلب. این مدیتیشن باعث میشه چاکراهای قلب و تاج شما بزرگ بشه و اثر اون رافت و عرفانه. نکته جالب در این مدیتیشن برای من اینه که به دیگران بها داده، برای همه طلب خیر می کنه و بخصوص برای روح زمین هم طلب برکت می کنه. این ودیتیشن به صورت دسته جمعی هم فوق العاده است و تاثیر بیشتری روی ما و همین طور هستی میزاره. امیدوارم که بتونید ازش بهره کافی ببرید.
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ٢:٠٥ ب.ظ روز چهارشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٩
ذهن ما واکنشهای بدن ما رو کنترل می کنه. این ذهن نیاز به خوراک داره، خوراک ذهنی هرچه پردوام تر، بهتر، بنابراین ذهن بدنبال افکاری میره که استمرار بیشتری داشته باشند. ما برای اینکه بتونیم شاد باشیم نیاز داریم انرژی زیادی صرف کنیم، اعم از فکری یا فیزیکی، مدام نیاز به خلاقیت، تفکرات مثبت، برنامه ریزی مناسب و چیزهایی از این قبیل داریم، رو این حساب زمان طولانی در این وضع باقی نمی مونیم، وقتی میریم سراغ استراحت باز هم نیاز به خوراک ذهنی داریم، البته این ذهن ماست که طلب خوراک می کنه. حالا به غم و غصه نگاهی بندازیم، مثلا غم از دست دادن کسی یا چیزی یا رابطه ای. این اتفاقات می تونه در کمترین سطح فعالیت فیزیکی عمل کنه، می تونیم روی یک صندلی بشینیم و ساعتها غصه بخوریم، اشک بریزیم و اتفاقات رو مرور کنیم، انرژی هم نیاز نداره. برای همین ذهن ما گرایش به غم داره و روی همین اصل، افسردگی خیلی طرفدار داره. حالا ما چه کنیم؟ نیاز داریم که با ماهیت این عملکرد ذهن آشنا باشیم که شدیم، ضمنا خوراکهای ذهنی ارزشمند براش تهیه کنیم، مثلا بجای گوش دادن به ترانه های غمگین یا ترانه هایی که واژه های منفی داره، ترانه، سخنرانی یا فیلم هایی جایگزین کنیم که به بالا بردن سطح انرژی ما کمک کنه. با کسانی همنشین باشیم که دیدگاه و تفکرات مثبت دارند و از در معرض آدمهای نا امید و افسرده بودن خودمون رو دور کنیم. راه دیگری هم هست که کمک می کنه تا کنترل ذهن رو بدست بگیریم و اون راه مدیتیشنه، شما از راه مدیتیشن به مرور یاد می گیرید هر فکری رو به ذهنتون راه ندید، گاهی ذهنتون رو خاموش کنید. پایان بخش دوم.
کلمات کلیدی :
ذهن و کلمات کلیدی :
غم و کلمات کلیدی :
کنترل
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ٤:٥٩ ب.ظ روز سهشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٩
وظیفه اصلی ذهن، حفاظت از ماست، به گونه ای که اضطراب ما به حداقل برسه برای همین همیشه بدنبال امنیت برای ما می گرده. تعریف ذهن از امنیت اون چیزی نیست که ما فکر می کنیم. امنیت برای ذهن به معنای دنبال آشنایی ها گشتنه، محیط، کلام، رفتار و ... به طور کلی چیزهای تازه و ناشناخته عمدتا باعث اضطراب ما میشه برای همین در هر شرایطی که باشیم، ذهن ما چیزهای آشنا برای خودش رو در اون شرایط جستجو می کنه، اگر هم پیدا نکرد سریعا بدنبال این میره که آشنا سازی کنه. مثلا شما اولین بار سوار یه اتوبوس جدید میشید، یه جا انتخاب می کنید و میشینید، روز بعد عمدتا سعی می کنید در همون جای دیروز قرار بگیرید یا اگر امکانش نبود در نزدیکترین محل به اون صندلی. به رستوران، کلاس، پارک یا هر جای دیگه گه برید باز هم همون جاهای قبلی رو مد نظر خواهید داشت وعادتهای ما اینجوری شکل می گیرند. شما ممکنه از محیطی خاطرات خیلی بد داشته باشید یا از آدمی، ولی وقتی در اون محیط یا کنار اون شخص قرار میگیرید احساس امنیت می کنید چون آشناست، هرچند که بگید اصلا اینجا یا این شخص رو دوست ندارید. ما غالبا از بین دو نفر آدم یکی آشنا و دیگری نا آشنا، آشنا رو انتخاب می کنیم، بدون توجه به اینکه اون چه جور آدمیه. امنیتی که طبق تعریف ذهن باشه باعث رکورد و فسیل شدن تدریجی ما میشه. وقتی پنج سال در جایی کار کنید احتمال اینکه کار یا جاتون رو عوض کنید بسیار کم میشه. در این شرایط شما دچار روزمرگی خواهید شد، اشتیاق و شور زندگی رو از دست میدید، خلاقیتتون نابود میشه، در سایه قرار میگیرید و دیده نخواهید شد. کهنه ها امن هستند ولی از شور و انرژی خبری نیست. در تازه ها، ناشناخته ها وجود دارند، شاید خطر هم باشه ولی فرصتهای زیادی هم وجود داره و با پانهادن به دنیاهای جدید و آشنایی با آدمهای جدید، به تدریج بر شور و اشتیاقتون برای رشد، خلاقیت و سازندگی اضافه میشه و اطرافیان شما هم تحت تاثیر نیروی فوق العاده شما قرار خواهند گرفت، چرا که دیگه در سایه نیستید و نور دارید و به دنیای سایه ها هم نور می پاشید، به همین دلیل همه حضور شما رو حس می کنند، توجه بیشتری هم جلب می کنید چون وقتی نیستید اونجا برای دیگران دوباره تاریک میشه.
کهنه ها رو رها کنید و از اسارت این بازی ذهنی، خودتون رو آزاد کنید. انتخاب با شماست که نور باشید یا سایه.
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ۱:٠۱ ق.ظ روز جمعه ٧ اسفند ،۱۳۸۸
در صحرا میوه کم بود . خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند . این فقط باعث می شد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند ، چرا که آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد .. کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ٦:٤٩ ب.ظ روز جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطانصفت باشم ،
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم،
من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم،
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
و تو هم به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام،
تو را دیگرى باید برایت بسازد و
تو هم به یاد داشته باش
منى که من از خود ساختهام، آمال من است،
تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ،
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست ،
پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم،
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند،
حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند،
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم،
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى،
من قابل ستایشم، و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است...
|
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ۱٢:۱۳ ق.ظ روز جمعه ٢٧ دی ،۱۳۸٧
بسیار شده که شنیدیم بسیاری از اسلام و دین بد می گویند، آنرا به باد انتقاد گرفته و آنرا خشن، بی منطق و مزاحم می دانند. به لطف خدا تعریفی از دین شنیدم که مایلم آنرا با شما در میان بگذارم، شاید به تکمیل شدن دید هر یک از کمک کند. مطالبی که خواهید خواند برگرفته از سخنان دکتر مهدوی است که استادی آگاه و داناست (بخشی کوچک نیز نظرات و فهم من بوده است که امیدوارم به سخنان دکتر صدمه ای نزند).
لازم است که در ابتدا دین را به دو دسته تقسیم کنیم: اول دین حقیقت و دوم دین هویت.
دین حقیقت دین لطف است، دین بخشش، محبت، مهرورزی، عشق و دین دعوت است. در دین حقیقت همگان دارای حقوقی انسانی هستند، بایستی در فکر اصلاح خود و هدایت دیگران باشند. در این دین کینه و نفرت جایی ندارد، منیّت جایی ندارد، به جای خواست من، خواست خدا نشسته است و ملاک خوب و بد، درست و غلط، خدا و معیارهایی است که در قرآن و گفته های امامان بیان شده است می باشد و موظفیم که تعقل و تفکر کنیم و راه صحیح را انتخاب کنیم.
اما دین هویت، دینی است که جای دعوت را اجبار، زور، تهدید، ارعاب، زندان و ستاندن جان جای گرفته است و بجای عشق و محبت، کینه و نفرت نشسته است. خشم است که تصمیم آدمها را رقم می زند. در این نوع دین، از حجت های دین حقیقت علیه خود آن استفاده می شود، قرآن بر سر نیزه میرود، قرآن ناطق (علی (ع))، بیست و پنج سال خانه نشین می شود، بعد از به شهادت رساندن امام حسین (ع) صف نماز جماعت توسط قاتلین وی برگزار می شود و به امثال یزید و معاویه در آن دوران و این دوران، امیرالمومنین خطاب می شود.
کسی انتظار ندارد به حرف این امیران به ظاهر مومن زمانه خود گوش فرا دهید و به آنچه آنها می گویند عمل کنید ولی انتظار می رود که بیاندیشید، بپرسید، سیره امامام معصوم و پیامبر (ص) را مطالعه کنید و به قرآن به عنوان کلام حق به عنوان مرجعی صادق و قابل اعتماد بنگرید و به عقل و فطرت خود نیز رجوع کنید.
دوستان عزیز من، قسم به خدای یکتا، ایراد از دین و اسلام نیست، ایراد از مسلمانی ماست. هر مسلمانی مومن نیست، هر که تشهد بگوید مسلمان است ولی مومن شدن کار هر کسی نیست.
امروز مشکل دین حقیقت اینست که دین هویت خود را غالب می کند، از همان حرفها استفاده می کند ولی هدف و نیت، منفعت شخصی است نه زضایت حضرت حق.
وقتی کسی بگوید دشمن شماست، تکلیفتان مشخص است و نیروهایتان را برای مقابله آماده می کنید ولی وقتی اعلام دوستی و مودت می کند، در صفهای نماز کنار شما می ایستد، کلام خدا را به زبان می راند ولی در اندیشه نفاق، کینه ورزی و دشمنی است، دیگر نمی توان نیروها را ساماندهی کرد، چرا که بسیاری از دوستان شما که از قدرت تفکر بی بهره یا کم بهره اند نیز فریفته آنها شده اند و دیگر از حامیان آنها هستند. حال شاید بهتر درک کنید که حضرت علی از معاویه و عمروعاص، خوارج و دیگر مسلمانان کم عقل چون ابوموسی اشعری چه کشیده است، یا امام حسین از کوفیان، یزید و همینطور شمربن ذی الجوشن که در جنگ صفین کنار پدرش حضرت علی می جنگید چه جور و جفایی کشیده است.
امیدوارم که بعد از خواندن این مطلب همگی ما اندکی فکر کنیم و حساب حقیقت و هویت را جدا کنیم. انشالله.
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ۱٠:۱۸ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٧
این سومین شعرم بود
--------------
بنا به دلایلی ترجیح میدم این شعر رو حذف کنم
نویسنده :
س.م. ق. ; ساعت ٩:٤٧ ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ،۱۳۸٧
صمیمیت کلمه ایست که بارها و بارها به گوش هر یک از ما رسیده است. شاید فکر کنیم اگر دو نفر همدیگر را واقعاً دوست داشته باشند، تمام لحظاتشان را با هم سپری کنند و از یکدیگر جدا نشوند، با هم صمیمی هستند. شاید باشند، شاید هم نه، اما زمانی که تعریفی در کار نباشد قضاوت سخت می شود و البته هر کسی تعریفی مبهم یا دقیق از صمیمیت دارد. در اینجا با کمک از چند منبع سعی در بیان تعریفی جامع کرده ام.
صمیمیت یعنی بدون سانسور بودن. یعنی اینکه شخصیت خود را با تمام کم و کاستی ها و یا قوت ها نشان دادن، بدون اینکه بخواهیم چیزی را مخفی کنیم. همان گونه که می بینید کار دشواری است و رسیدن به صمیمیت عمیق و حقیقی اندکی دشوار به نظر می رسد. بسیاری از ما از اینکه ماسک های خود را کنار بگذاریم می ترسیم، از اینکه دیگران خود حقیقی ما را ببینند می ترسیم و گاهی هم دلیل تمام اینها اینست که ما خود را قبول نداریم، حس می کنیم کافی نیستیم، خوب نیستیم و برای اینکه از نظر دیگران خوب باشیم باید کسی دیگر باشیم و در ناخودآگاه به خود می گوییم خودت نباش، به دیگران مدام سریس بده و آنها را راضی نگه دار تا تو را بپذیرند و دوستت داشته باشند.
اصل اول رسیدن به صمیمیت اینست که خود را همانگونه که هستید، خوب یا بد، کم یا زیاد، درست یا غلط بپذیرید و لازمه آن اینست که با خود صادق باشید و دست از ملامت و سرزنش خود بردارید. پس اول با خود بدون سانسور برخورد کنید و هر آنچه را که در شما وجود دارد ببینید و بدانید همچون شمایی در دنیا وجود ندارد و برای تمام دنیا یک نفر تکرار نشدنی هستید.
وقتی بتوانید با خود بدون سانسور و صادق باشید نزد دیگران از پذیرش بیشتری برخوردار خواهید شد. شاید عجیب بنظر برسد اما تمام درونیات شما به شکل رفتار در شما ظاهر می شود و دیگران بر این اساس جذب یا دفع می شوند.
در قدم دوم با دیگران بدون سانسور و صادقانه برخورد کنید. وقتی ناراحت هستید، خوشحال یا غمگین هستید، اجازه دهید دیگران هم از وضعیت شما مطلع باشند. با دانستن وضعیت شما به تدریج دیگران نسبت به شما به شناخت جدیدی می رسند و با وضع جدید خودشان را وفق می دهند، هر چند در ابتدا از خود مقاومت نشان دهند و شما را به باد انتقاد بگیرند. وقتی صادق هستید، کسانی که این وضعیت برایشان مطلوب نباشد، از شما فاصله می گیرند و کسانی به جای آنها وارد زندگی شما می شوند که از صداقت بیشتری برخوردارند.
در اینجا لازم میدانم نکته ای را طرح کنم که غالباً دردسر ساز است. گاهی صداقت با ساده لوحی و بعضاً حماقت اشتباه گرفته می شود. معنی بدون سانسور بودن این نیست که تمام ریز و درشت زندگی خود را در اختیار دیگران قرار دهید، مثلاً شماره حساب بانکی و رمز کارت خود را فاش کنید یا اینکه دعوای دیشب خود با همسرتان را به اطلاع دیگران برسانید، بلکه اجازه دهید دیگران از احساس شما در برخورد با خود مطلع شوند. دوست شما از کجا باید بداند که شما الان بخاطر مشکلی در محیط کار دارید ، دعوایی که در خیابان با شخصی دیگر داشته اید و یا سایر مشکلات، ناراحت، عصبانی یا غمگین هستید؟ طبق روال عادی قصد مصاحبت با شما را دارد و به ناگهان با برخورد متفاوت شما مواجه می شود و به صمیمیت بین شما لطمه وارد می سازد.
ممکن است شما بخاطر راضی نگه داشتن دیگران، ناراحتی خود را پنهان کنید و سعی در تکرار رفتار همیشگی داشته باشید اما این کار، با اصل اول مغایر است و اصولا کسی که نتواند با خود صادق باشد، با دیگران هم صادق نخواهد بود و به ناچار نقش بازی خواهد کرد و به دروغگویی روی می آورد.
در زندگی مشترک، از آنجا که رابطه زناشویی عریان ترین رابطه است، هیچ یک از طرفین نمی توانند برای مدت طولانی نقش بازی کنند و دروغ بگویند و کسانی که پیش از ازدواج صادقانه و بدون سانسور نبوده اند، به مشکل بر میخورند. عمیق ترین صمیمیت بین مرد و زن در رابطه خانوادگی اتفاق می افتد و همین طور عمیق ترین ناراحتی ها و شکست ها.
اگر خواهان صمیمیت واقعی هستید، از همین لحظه و از خودتان شروع کنید. در مورد انسانها و شرایطی که پیش می آید، مثبت اندیش باشید و دیر باور. زندگی امروز ما، حاصل انتخابهای دیروز ما هستند و فردای ما نیز حاصل انتخابهای امروز. درست انتخاب کنید، درست زندگی کنید و از حس زیبای صمیمیت و امنیت حاصل از آن لذت ببرید.
منبع:
تحلیل رفتار متقابل (TA)