زندگی خیلی پر رمز و رازه. مدام این سوال برام پیش میاد که چه کاری درسته و چه کاری نادرست!!؟؟ خیلی وقتها به این مسئله فکر کردم، اگر پیرو دین باشیم برای ما کلی باید و نباید، واجب، مستحب، مکروه و حرام ردیف می کند و عملا دیگر زندگی ما از آن ما نیست و اگر پیرو آن نباشیم سر در گم خواهیم شد. اینکه خودمان بدنبال تجربه همه چیز برویم شاید خوب بنظر برسد، آیا اینقدر فرصت داریم که همه چیز را تجربه کنیم؟ آزمون و خطا داشته باشیم تا به راه مطلوب دست پیدا کنیم؟

از اوشو مطالبی خواندم که مرا گیج تر از همیشه ساخته است: درست و غلط معنا ندارد، چیزی که الان درست است در زمانی دیگر ممکن است غلط باشد و بالعکس، در پناه دین بدنبال امنیت برویم یا مانند اوشو خود را در نا امنی غرق کنیم تا همیشه هوشیار باشیم و به قول وی جاری و زنده باشیم.

اوشو می گوید هر چه می خواهید اشتباه کنید ولی اشتباهی را هرگز دوبار تکرار نکنید، بدنبال دل خود بروید، اگر خطا رفتید اشکالی ندارد به رشد شما منجر خواهد شد. اگر با ذهنیت ده سال پیش این مطالب را می خواندم به خود اجازه می دادم بجای دل واژه هوس را برداشت کنم و دست به هر خطایی می زدم.  اکنون می دانم که دل چیزی دیگر است، هر کسی که در سکوت و آرامش گوش کند می شنود که چیزی از درون او را می خواند، او را هدایت می کند و به سمت و سویی مشخص می راند. هر کسی میداند که چه کاری مطابق فطرت و طبیعت اوست و چه کاری خلاف آن. اما نمی خواهیم به این ندا گوش دهیم! درست است؟! چرا؟ چون دیگر به ما اجازه نمی دهد هر کاری که دوست داریم انجام دهیم، نمی گذارد خود را به هوس بسپاریم.

اینها نظریات امروز من است، اما فردا، نمی دانم! شاید این نظریات و دریافت ها با دریافت های جدیدتری از مرحله اعتبار ساقط شوند.

اینجاست که به اصل عدم قطعیت ایمان می آورم. نه دیروز ارزشی دارد و نه آینده مشخص است، تنها حال است که در دستان ماست. بجای آنکه از زیبایی گلی تعریف کنیم خود گل شویم و زندگی را چون گل قدر بدانیم.