شناخت

كودك نجوا كرد:خدايا با من صحبت كن و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد.

پس كودك فرياد زد: خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.

كودك فرياد زد:خدايا يك معجزه به من نشان بده و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.

كودك در نااميدي گريه كرد وگفت:خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم،پس خدا نزدكودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست ودر حالي كه خدا را درك نكرده بود از آنجا دور شد.

/ 1 نظر / 11 بازدید
پگاه

سلام من دوباره وبلاگم رو راه انداختم ميام و بهت سر می زنم تو هم اون ورا بيا