قضاوت

روزي خداوند به موسي گفت: برو پست ترين مخلوق منو پيدا و به من معرفي كن. موسي براه افتاد، مدت زيادي جستجو كرد ولي نتونست كسي رو پيدا كنه تا اينكه به يك پيرمرد لاغر، نحيف و بيمار برخورد. پيش خودش گفت احتمالا اين خودشه، ولي كمي بيشتر فكر كرد و گفت شايد اين مرد كارهايي انجام داده باشه كه نزد خدا محبوب باشه، اين بود كه دوباره به جستجو مشغول شد. ديگه داشت تاريك مي شد، به خرابه اي رسيد. در اونجا چشمش به سگي افتاد كه بسيار ضعيف بود و مقداري از موهاي بدنش هم ريخته بود، خلاصه از هر جهت اوضاع نابساماني داشت. موسي به خودش گفت كه اين سگ بايد هموني باشه كه دنبالش بودم، رفت جلو و اونو گرفت كه ببره كه لحظه اي درنگ كرد! به خودش گفت اگر اين سگ هم پيش خدا جايگاهي داشته باشه چي؟ اگر پست ترين نباشه چي؟ اين بود كه اونو رها كرد و رفت. به خدمت خدا رسيد و گفت خدايا من كسي رو پيدا نكردم كه پست باشه. خداوند گفت پس اون سگ چطور؟ موسي قضيه رو بيان كرد. خداوند گفت: مي دوني اگر اون سگ رو مي آوردي از مقامت خلعت مي كردم. من هيچگاه از مخلوقاتم نا اميد نمي شم و روي اونها تا هنوز زنده هستند قضاوت نمي كنم.

بدا به حال ما كه دم به دم در حال قضاوت يكديگر هستيم و از حال خودمون غافل.

/ 0 نظر / 7 بازدید